مثل یک پنجره ی بسته به آغوش هوا

مثل یک سینه به عرفان دعا کاش می دانستی!

وقتی از باغچه ی رویاها غنچه ی یاد تو را دزدیدند

وقتی از شاخه ی خونین بهار دل ما را چیدند تو کجا بودی عشق؟

تو کجا بودی آن دم  که بلندای درخت سر به پیشانی افسردگی خاک نهاد؟

که نسیم دفتر خاطره اش پر پر شد،بودی آن روز که پیمانه صبح به زمین خورد و شکست؟

بودی آن روز که آهنگ خروشان سحر سر یک گردنه غارت می شد؟  چه بگویم ای عشق؟

از لب دوخته فریاد چه سود؟

من به تو محتاجم،مثل یک قاب به دیوار پناه

مثل یک حنجره ی خسته به مقداری آه...کاش می دانستی

چه بگویم ای عشق؟

من که تبعیدی لبخند توام ،من که با دیده و دل شعر در بند توام

چه بگویم ای عشق؟ من به تو محتاجم!؟