منابع طبیعی
توسعه پایدار منابع
صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM            طراح قالب
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من

قاصدک

قاصدک !هان چه خبر آورده ای؟

ازکجا ،وز که خبرآوردی؟

خوش خبر باشی اما ،اما

گِرد بام ودر من بی ثمر می گردی .

انتظار خبری نیست مرا

نه ز یاری نه ز دریا و دیاری – باری

برو آنجا که بود چشمی وگوشی با کس

برو آنجا که تورا منتظرند .

قاصدک !

در دل من همه کورند و کرند.

دست بردار از ین در وطن خویش غریب

قاصد تجربه های همه تلخ

با دلم می گوید :

که دروغی تو،دروغ؛

که فریبی تو فریب.

قاصدک !هان،ولی ….آخر… ای وای!

با توام!آی !کجا رفتی؟ آی…!

راستی آیا جایی خبری هست هنوز ؟

مانده خاکستر گرمی، جایی ؟

در اجاقی _ طمع شعله نمی بندم _ خردک شرری هست هنوز؟

قاصدک!

ابرهای همه عالم شب وروز

در دلم می گریند.

مهدی اخوان ثالث

تصویر مرتبط





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
سه شنبه 29 آبان 1397





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
پنجشنبه 24 آبان 1397
تا هستم ای رفیق ندانی که کیستم
روزی سراغ وقت من آئی که نیستم
در آستان مرگ که زندان زندگیست
تهمت به خویشتن نتوان زد که زیستم
پیداست از گلاب سرشکم که من چو گل
یک روز خنده کردم و عمری گریستم
طی شد دو بیست سالم و انگار کن دویست
چون بخت و کام نیست چه سود از دویستم
گوهرشناس نیست در این شهر شهریار
من در صف خزف چه بگویم که چیستم


استاد شهریار





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
چهارشنبه 23 آبان 1397

قباد : هر چی باشه، بالاخره ما الان محرم همدیگه ایم، شهرزاد خانوم
شهرزاد : محرمیت که فقط به کاغذ نیست، دل آدم باید محرم باشه

******

قباد : به جون امیدت قسم بخور که دیگه بهش فکر نمی کنی
شهرزاد : من بهت دروغ نمیگم قباد، خاطره ها که نمی میرن، می میرن؟ این اتاق تاریک ذهن، آزادترین جای جهانه، همه چی از توش میاد و میره، فکر رنگ خیال خاطره. مهم اینه که چیو نگه می داری چیو می ریزی دور. من اینو یاد گرفتم قباد.
قباد : شهرزاد نمی دونی بدون، من با تو چیزایی پیدا کردم که هیچوقت تو زندگیم نداشتم. نمی خوام از دستش بدم.

******

شهرزاد : بخت و اقبال من یکی رو همون دو تا جمله بافته … در و همسایه چی میگن، مردم چی میگن. مردم الان کجان بدبختی منو ببینن. تنهایی منو ببینن


Image result for ‫شهرزاد دوست داشتن بیچاره‬‎





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
شنبه 19 آبان 1397
فریـدون مشـــیری:

به كسی كینه نگیرید
دل بی كینه قشنگ است
به همه مهر بورزید
به خدا مهر قشنگ است
دست هر رهگذری را بفشارید به گرمی
بوسه هم حس قشنگی است
بوسه بر دست پدر
بوسه بر گونه مادر
لحظه حادثه بوسه قشنگ است
بفشارید به آغوش عزیزان
پدر و مادر و فرزند
به خدا گرمی آغوش قشنگ است
نزنید سنگ به گنجشك
پر گنجشك قشنگ است
پر پروانه ببوسید
پر پروانه قشنگ است
نسترن را بشناسید
یاس را لمس كنید
به خدا لاله قشنگ است
همه جا مست بخندید
همه جا عشق بورزید
سینه با عشق قشنگ است
بشناسید خدا را
هر کجا یاد خدا هست
سقف آن خانه قشنگ است





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
پنجشنبه 17 آبان 1397

تو کجایی ای عشق؟

مثل یک پنجره ی بسته به آغوش هوا

مثل یک سینه به عرفان دعا کاش می دانستی!

وقتی از باغچه ی رویاها غنچه ی یاد تو را دزدیدند

وقتی از شاخه ی خونین بهار دل ما را چیدند تو کجا بودی عشق؟

تو کجا بودی آن دم  که بلندای درخت سر به پیشانی افسردگی خاک نهاد؟

که نسیم دفتر خاطره اش پر پر شد،بودی آن روز که پیمانه صبح به زمین خورد و شکست؟

بودی آن روز که آهنگ خروشان سحر سر یک گردنه غارت می شد؟  چه بگویم ای عشق؟

از لب دوخته فریاد چه سود؟

من به تو محتاجم،مثل یک قاب به دیوار پناه

مثل یک حنجره ی خسته به مقداری آه...کاش می دانستی

چه بگویم ای عشق؟

من که تبعیدی لبخند توام ،من که با دیده و دل شعر در بند توام

چه بگویم ای عشق؟ من به تو محتاجم!؟    

    





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
چهارشنبه 16 آبان 1397

برایت رویاهایی آرزو می‏کنم تمام نشدنی
و آرزوهایی پرشور
که از میانشان چندتایی برآورده شود.
برایت آرزو می‏کنم که دوست داشته باشی
آنچه را که باید دوست بداری
و فراموش کنی
آنچه را که باید فراموش کنی.
برایت شوق آرزو می‏کنم.
آرامش آرزو می‏کنم.
برایت آرزو می‏کنم که با آواز پرندگان بیدار شوی
و با خنده‏ ی کودکان.
برایت آرزو می‏کنم دوام بیاوری
در رکود، بی ‏تفاوتی و ناپاکی روزگار.
بخصوص برایت آرزو می‏کنم که
خودت باشی.....


شنیدن دکلمه با صدای رضا پیربادیان






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
دوشنبه 14 آبان 1397
به دنبال کورسویی از جاذبه ام
تا تو را دوباره به مدار روح خسته ام بازگرداند
در این دیار مردگان
واژه ها تنها نشانه ی زنده بودنند
سکوت نکن
از من کاری ساخته نیست
تمام برگ های برنده پیش توست
همینکه تو می روی
همین که اینگونه بیخیال سکوت میکنی
برای اثبات برنده بودنت کافیست
از من کاری ساخته نیست
سکوت نکن!
سکوتت درد دارد!
بیا! باورم شد طوفان خشمت پرش هم به من بگیرد
زمین میخورم
بیا!قصه نمی خواهم
قصه منم!
قصه ای سراسر باز
که تو مرا می نویسی
مرا میخوانی
و هر وقت نخواستی تمامم میکنی
از دست من کاری ساخته نیست
در من همه ی کلاغ ها به خانه رسیده اند
و کوله بارشان را گشوده اند
سکوت نکن
در این دیار خاموشی
وقتی واژه ها تنها نشان زنده بودنند




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
جمعه 11 آبان 1397
فصل آخر
شاعر بهرام محمودی

این فصل آخر است ببخش عاشقانه نیست
امشب در این خرابه هوای ترانه نیست
مردم دوباره پشت سرم حرف می زنند
اما عجیب! لـحن تـو هم صـادقـانـه نیست
قلبی که جنس شیشه شد آخر شکستنی ست
عشقی که گشت یکطرفه جاودانه نیست
گفتم بمـان به زخم غـرورم نمک نـپـاش
گفتی جـزای عشق مگر تازیانه نیست؟!
با این همه اگـر چه مـرا بــرده ای ز یاد
هرچند در وجـود تـو از مـن نشانه نیست
باور نمی کنم کـه تـو طـــردم کنـی ولـی
رفتــم بـــرای مانـدنـم آخـــر بـهانه نیست ...







نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
پنجشنبه 10 آبان 1397

سلام 

 دو شبه تو مشهد بارندگیه 

چه صدای قشنگی 

خدایا باران رحمتت شکر

سجده میکنم بر بزرگیت 
خدای مهربانم

شیشه پنجره را باران شکست!

 

 

 

 

 

وای، باران؛

باران؛

شیشه پنجره را باران شست .

از دل من اما،

چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟

آسمان سربی رنگ،

من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ .

می پرد مرغ نگاهم تا دور،

وای، باران،

باران،

پر مرغان نگاهم را شست .

خواب رویای فراموشیهاست !

خواب را دریابم،

که در آن دولت خواموشیهاست .

من شکوفایی گلهای امیدم را در رویاها می بینم،

و ندایی که به من میگوید :

گر چه شب تاریک است

دل قوی دار،

سحر نزدیک است

دل من، در دل شب،

خواب پروانه شدن می بیند .

مهر در صبحدمان داس به دست

آسمانها آبی،

پر مرغان صداقت آبی ست

دیده در آینه صبح تو را می بیند .

از گریبان تو صبح صادق،

می گشاید پرو بال .

تو گل سرخ منی

تو گل یاسمنی

تو چنان شبنم پاک سحری ؟

نه؟

از آن پاکتری .

تو بهاری ؟

نه،

بهاران از توست .

از تو می گیرد وام،

هر بهار اینهمه زیبایی را .

هوس باغ و بهارانم نیست

ای بهین باغ و بهارانم تو !





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
یکشنبه 6 آبان 1397
ﺳﺨﻦ ﮐﻮﺭﺵ ﺑﺰﺭﮒ ﺑﺎ ﺩﺧﺘﺮﺵ ﺁﺗﻮﺳﺎ :

ﻫﯿﭽﮕﺎﻩ ﭼﺸﻤﺎﻧﺖ
ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﮐﺴﯿﮑﻪ ﻣﻌﻨﯽ ﻧﮕﺎﻫﺖ ﺭﺍ ﻧﻤﯿﺪﺍﻧﺪ
ﮔﺮﯾﺎﻥ ﻣﮑﻦ ﻗﻠﺒﺖ ﺭﺍﺧﺎﻟﯽ
ﻧﮕﻬﺪﺍﺭ ﻭ ﺍﮔﺮ ﺭﻭﺯﻱ ﺧﻮﺍﺳﺘﯽ ﮐﺴﯽ
ﺭﺍ ﺩﺭ ﻗﻠﺒﺖ ﺟﺎﯼ ﺩﻫﯽ ﺳﻌﯽ ﮐﻦ ﻓﻘﻂ
1 ﻧﻔﺮﺑﺎﺷﺪ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺑﮕﻮﮐﻪ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺍﺯ ﺧﻮﺩﻡ
ﻭﮐﻤﺘﺮ ﺍﺯ ﺧﺪﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﺯیرا ﺑﻪ
ﺧﺪﺍ ﺍعتقاد ﺩﺍﺭﻡ ﻭﺑﻪ ﺗﻮ ﻧﻴﺎﺯ.

ﭼﻬﺎﺭ ﭼﯿﺰ ﺭﺍﻫﺮﮔﺰ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﻧﮑﻦ 

1- : ﺑﻪ ﻫﻤﻪ ﻧﻤﯽﺗﻮﺍﻧﯽ ﮐﻤﮏ ﮐﻨﯽ 
2- .ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﺭﺍ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻧﯽ ﻋﻮﺽ ﮐﻨﯽ
3- .ﻫﻤﻪ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﻧﺨﻮﺍﻫﻨﺪ ﺩﺍﺷﺖ
4- . ﻫﻤﻪ ﺭﺍ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻧﯽ ﺭﺍﺿﯽ ﻧﮕﻪ ﺩﺍﺭﯼ . ﭘﺲ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻦ ،
ﺁﻧﮕﻮﻧﻪ ﮐﻪ ﺧﻮﺩﺕ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﯽ

پیشاپیش 7 آبان روز جهانی کوروش بزرگ مبارک باد 






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
شنبه 5 آبان 1397
قشنگه بخونید
توی قصابی بودم که یه خانم پیر اومد تو مغازه و یه گوشه ایستاد. یه آقای جوان خوش تیپی هم اومد تو گفت: «آقا ابراهیم، قربون دستت پنج کیلو فیله گوساله بکش عجله دارم.»
آقای قصاب شروع کرد به بریدن فیله و جدا کردن اضافه‌هاش. همینجور که داشت کارشو انجام میداد رو به پیرزن کرد گفت: «شما چی میخواین مادر جان؟»
پیرزن اومد جلو یک پونصد تومنی مچاله گذاشت تو ترازو گفت: «لطفاً به اندازه همین پول گوشت بدین آقا.»
قصاب یه نگاهی به پونصد تومنی کرد و گفت: «پونصد تومان! این فقط آشغال گوشت میشه مادر جان.»
پیرزن یه فکری کرد و گفت: «بده مادر، اشکالی نداره، ممنون.»

قصاب آشغال گوشت های اون آقا رو کند و گذاشت برای اون خانم. اون آقای جوان که فیله سفارش داده بود همین جور که با موبایلش بازی می‌کرد رو به خانم پیر کرد و گفت: «مادر جان اینا رو واسه سگتون میخواین؟»
خانم پیر رنگش پرید و سرخ و سفید شد و با صدای لرزان نگاهی به اون آقا کرد و گفت: «سگ؟!»
آقای جوان گفت: «بله، آخه سگ من این فیله‌ها رو هم با ناز میخوره، سگ شما چجوری اینا رو میخوره؟!»
خانم پیر با بغض و خجالت گفت: «میخوره دیگه مادر، شکم گرسنه سنگم میخوره.»
آقای جوان گفت: «نژادش چیه مادر؟»
خانم پیر گفت: «بهش میگن توله سگ دو پا. اینا رو برای بچه هام میخوام آبگوشت بار بذارم، خیلی وقته گوشت نخوردن!»

با شنیدن این جمله اون جوون رنگش عوض شد. یه تیکه از گوشت های فیله رو برداشت گذاشت رو آشغال گوشت های اون خانم پیر. خانم پیر بهش گفت: «شما مگه اینارو برای سگتون نگرفته بودین؟» جوون گفت: «چرا مادر »
خانم پیر گفت: «بچه های من غذای سگ نمیخورن مادر»
بعد گوشت فیله رو گذاشت اون طرف و آشغال گوشت هاش رو برداشت و رفت.

چه زیبا گفت فروغ فرخزاد :

                اگر مستضعفی دیدی ،
                         ولی از نان امروزت
 به او چیزی نبخشیدی ،
      به انسان بودنت شک کن!
                اگر چادر به سر داری ،
                           ولی از زیر آن چادر
 به یک دیوانه خندیدی
     به انسان بودنت شک کن!
               اگر قاری قرآنی ،
                        ولی در درکِ آیاتش 
دچارِ شک و تردیدی ،
   به انسان بودنت شک کن!
                 اگر گفتی خدا ترسی ،
                          ولی از ترس اموالت
 تمام شب نخوابیدی ،
   به انسان بودنت شک کن!
                    اگر هر ساله در حجّی ،
                              ولی از حال همنوعت
 سوالی هم نپرسیدی ،
     به انسان بودنت شک کن!
                         اگر مرگِ کسی دیدی ،
                                ولی قدرِ سَری سوزن 
ز جای خود نجنبیدی ،
به انسان بودنت شک کن .





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
جمعه 4 آبان 1397

مادرم در سن 71 سالگی عاشق شد ...

در سن 71 سالگی عاشق جوانکی سی و چند ساله شد.
یک روز همه فرزندانش را دعوت کرد و بعد از کلی افاضات و صغری و کبری چیدن گفت که عاشق شده، عاشق جوانکی سی و چند ساله. هر چهار عروسش تا شنیدند بلند شدند و کف زنان و سوت زنان و قهقهه زنان رفتند سمتش و بوسیدندش و تبریک گفتند. برادرم نگاهم کرد. آن یکی برادرم نگاهم کرد. خواهرم نگاهم کرد. آن یکی خواهرم نگاهم کرد. و من همه را نگاه کردم و رفتم در فکر مادر هفتاد و یک ساله تازه عاشق شده ام. تصورش را کردم که مادرم دست در دست جوانک سی و چند ساله بروند کافی شاپ و کاپوچینویی سفارش بدهند و جوانک بسته ای کادوپیچ شده از جیبش در بیاورد و بگیرد سمت مادرم و بگوید تقدیم به عشق محبوبم و مادرم بگیرد و با شور و شوق بازش کند و ببیند که هدیه جوانک سی و چند ساله از این عروسک های موزیکال سرامیکی زلف افشان است که عروسک با لباس پرچین بلند دور خودش آهسته می رقصد و مادرم چشمانش پر از اشک شادی شود و جعبه را ببندد و بگذارد روی قلبش و به جوانک بگوید ممنونم عشق محبوبم.

من غرق این افکار شدم در میانه بهت چهار خواهر و برادر دیگرم. نه زبان نرم و نه زبان تلخ و تند ما حریف خواسته مادر هفتاد و یک ساله ام نشد و عشق شان به ازدواج کشید. برادر بزرگم همه دارایی اش را فروخت و از شهرمان رفت. خواهر کوچکم را دامادمان طلاق داد که مادرت زنی هرزه ست و من با هرزه زاده زیر یک سقف زندگی نمیکنم. اما مادرم بهایی نداد به هیچ کدام از این ها و خوب و خوش بود با شوهرش. من گوشه گیر شدم و از کلمه مادر ترس داشتم و خوف و بیم و هراس. آن یکی برادرم موهایش یک شبه سفید شد و فقط من بودم که گاهی میرفتم سری به مادرم میزدم.
پدرخوانده ام ده سال از من کم سن تر بود. و چه دردناک بود که پسری از پدر یا ناپدری اش بزرگتر باشد اما عاشق هم بودند. مادرم را تر و خشک میکرد و نازش را با هزار قلم و رقم می کشید. اما من همیشه دلتنگ بودم چه پیش مادرم چه دور از او ...

شبی باغبان باغ پدر اصلی مان دو جعبه سیب آورد و گفت که امسال همه درختان باغ سرمازده شده اند و محصولی نبوده غیر این و من فردا عصرش یک جعبه سیب باغ پدر اصلی مان را برداشتم و بردم در خانه مادرم و حرف باغبان را برایش تکرار کردم ...
حالا که دارم اینها را می نویسم چند سالی گذشته از فوت مادرم از پدرخوانده ام خبری ندارم برادرم هنوزروی برگشتن به شهرمان را ندارد و خواهرکم هنوز در بیم و امید برگشتن به خانه شوهر سابق اش اما یک چیز را خیلی خوب فهمیدم. چه در مردها و چه در زنها چه در پیرمردها و چه در پیرزن ها عاشقی نکردن برای انسان خطرناک است مثل عقده و غده روزی سر باز میکند و میترکد مادرم معشوقه خوب و زیبایی بود اما پدرم بلد نبود عاشقی کند. مادر مرحومم میگفت پدرت حتی یکبار یک سیب از هزاران سیب باغش را جلویم نگرفت و حتی  یکبار به من نگفت خانم و حتی یکبار به رویم نخندید حالا که دور شده ام از آن سالها به عاشق شدن مادرم حق میدهم ...

کاری ندارم کجایی چه میکنی، اما بی عشق سر مکن که دلت پیر میشود ...






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
چهارشنبه 2 آبان 1397
دلـــــــــــــــــــــــــــــــــم شکسته

خدایا گویند

آن شبی که دلت شکست

شب آرزوهاست

باید آرزویی کرد

می گویند

زیباترین شب تو با ماندگارترین تاریخ های زندگی

                                                     من آغشته شده

و من مانده ام کنار این دور بودن ها

و فاصله ای که دنیا یم را تلخ می سازد

                    چـــــــــــــــــــــــــه آرزویی کنم ؟؟؟؟؟؟؟؟

تا کی آرزو کنم   آرزوهای محال را

تا کی آرزو کنم رسیدن به وصالی بدون فراغ را

تا کی دلتنگ و بی قرار او باشم

            و لحظه ها را با حسرت بگذرانم

تا کی بی او بودن ها را زندگی کنم




 






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
سه شنبه 1 آبان 1397
روزی قرار بر اعدام قاتلی شد.
وقتی قاتل به پای دار رفت و طناب را دور گردن او آویختند، ناگهان روانشناسی سر رسید و بلند داد زد دست نگه دارید. روانشناس رو به حضار گفت: مگر نه اینکه این مرد قاتل است و باید کشته شود؟ همه جواب دادند بله. روانشناس ادامه داد: پس بگذارید من با روش خودم این مرد را بکشم. همه قبول کردند. 

سپس روانشناس مرد را از بالای دار پایین آورد و او را روی تخته سنگی خوابانید و چشمانش را بست و به او گفت: ای مرد قاتل من شاهرگ تو را خواهم زد و تو ب زودی خواهی مرد. سپس روانشناس تکه ای شیشه از روی زمین برداشت و روی دست مرد کشید مرد احساس سوزش کرد. ولی حتی دستش یک خراش کوچک هم بر نداشت. سپس روانشناس قطره چکانی برداشت و روی دست مرد قطره قطره آب می‌ریخت و مدام به او میگفت: تو خون زیادی از دست دادی و به زودی خواهی مرد. مرد قاتل خیال میکرد رگ دستش زده شده و به زودی میمیرد، در صورتی که دستش خراش کوچک هم نداشت.

مدتی گذشت و دیدند که قاتل دیگر نفس نمیکشد...
او مرده بود ‌!!!
ولی با تیغ؟؟
یا دار؟؟
خیر...او فقط و فقط با زهری به اسم تلقین مرده بود

از این به بعد اگه بیماری و یا مشکلی داشتید با تلقین بزرگش نکنید، چون تلقین نداشته ها را به داشته ها تبدیل میکند؛ لازم به ذکر است که بر خلاف تلقین منفی، تلقین مثبت هم داریم 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
سه شنبه 1 آبان 1397





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی




ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو | Buy Website Traffic